|
عشقی
|
خدای خوبم مرا ببین
مرا که مدتهاست چشم دوخته ام به آسمان بزرگت...
و منتظرم
وامید وار...
تا فقط یکبار دیگر
فقط یکبار دیگر
ببینم او را...
منتظرم
.
.
.

يك حرف ، يك قلب ، يك شب تنها چيزيست كه مي خواهم


يك حرف ، يك قلب ، يك شب تنها چيزيست كه مي خواهم

كسي كه دلمو شكست
خيلي دوسم داشت
دلمو شكسته مي خواست
تا با اين بهانه
بشه توش گل كاشت
تو دلم هر چي كه بود
همه شو پاك كرد
اسم خودشو بزرگ
تو دلم حك كرد
اوني كه با چشاش نگام كرد
تو دلش آروم صدام كرد
منم برگشتم و نگاش كردم
دلمو فرش زير پاش كردم
كسي كه مي گفت بي تو مي ميرم
آري راست مي گفت ، بدون من مُرد
موقع جون دادن اسممو صدا كرد
و منو تنهاي تنها، با غم رها كرد
كسي كه مي گفت برام عزيزتريني
دستمو كشيد و رو صورتش برد
وقت رفتن يادگاري مي خواست
روحمو بغل كرد و با خودش برد
كسي كه عاشقم بود
باز چشم به راه من موند
كسي كه مُرد همون فرشته اي شد
كه شب اول قبر ازم سوال كرد
بگو بدانم تو عاشق كي هستي؟
آيا منو دوس داري و مي پرستي؟
من بهش جواب دادم
بي تو از زندگي خستم
من به عشق تو دچارم
دلم را به دلت بستم



آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم


گل را دوست دارم
تو را هم دوست دارم
گل را برای بوئیدن
تو را برای بوسیدنگل را برای یک لحظه
تو را برای همیشه


آسمان چشم او آیینه ی کیست
آن که چون آیینه با من روبرو بود
دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بو


د
درد جدایی
دلم از همرهان وامانده ای عشق
و از این کاروان جا مانده ای عشق
چه سازم چاره ی درد جدایی
دلم بسیار تنها مانده ای عشق
دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.
طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق
را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.
خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟
به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.
غم دلم را به کی بگم؟
اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.
من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.
شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.
ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم
سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.
ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.
سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.
گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.
بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.
تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.
پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود
خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.
زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.
خدا را دوست دارم چون مهربان است .
چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.
اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را
متعلق به خود ندیدم.
اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.
و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر
میکنم.
هنوز به دیدن او زنده ام
چرا؟
نمیدانم
چون هنوز دوستش دارم.
چون دلم برایش تنگ شده.
چرا مرا نخواست؟
چرا رهایم کرد؟
چرا مرا کشت؟
چرا؟
چرا؟
چرا
خون دل
گذر کردم زکوی و برزن عشق
دلم شد مست بوی دامن عشق
از این بی احتیاطی ها خدایا
نیفتد خون دل بر گردن عشق



هنگامی که جانداری را می کشید در دل خویش به او بگویید:
با همان نیرویی که تو را می کشم من نیز کشته می شوم من نیز خورده می شوم.
زیرا قانونی که تو به دست من سپرد است مرا نیز به دست تواناتر از منی خواهد داد.
خون تو و خون من چیزی نیستند جز شیره ای که درخت آسمان را تغذیه می کندبار دستم را از مه پر کردم.
سپس دستم را باز کردم بیا و ببین مه به کرمی بدل شده بود.
دستم را بستم و دوباره گشودم بنگر پرنده ای در میان دستم بود.
باز دستم رابستم و گشودم در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود سیمایی غمگین داشت و
به بالا می نگریست.
باز دستم را بستم وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی
هیچکس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه!...ولی حداقل میتونه یادش بده که وقتی شکست ، لبه ی تیزش دست اونی را که شکننده دلش بوده نبره....
عزیزم مواظب باش دستت نبره ......
اینم گذاشتم یه تنوعی بشه
حالا یه ذره بخند.......
قشنگه آدم یکی
رو دوست داشته باشه
قشنگه قلبش واسه یکی بتپه
قشنگه چشماش دنبال یکی باشه
اما چرا؟؟؟
می شه یکی رو بی هیچ دلیلی دوست داشت؟؟
اما من دوست دارم باور کن .......بی هیچ دلیلی

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
کفشاي پاره ميخريم ....
اسباب کهنه ميخريم .....
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
صدا می زنم
می آیی
کنار دلتنگی ام می نشینی
دستهایت را می بویم
وچشمانت را می جویم
گونه هایت بوی غریب خاک باران خورده میداد می داد
و لبهایت یاد آور غنچه ایست
که تنها یک طلوع تا غروب همسفر خورشید شد
و تو
چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کنی
و چقدر
مهربانی را
در آیینه چشمانت برایم تکرار می کنی
حالا فقط سایه ام را همسایه می شوی
کاش
دلتنگی ام را هم خانه می شدی
غروبم را طلوع
دریایم را آسمان
حالا بهان هم سایه بودنت قانعم
فقط تاصبح با من بمان
دلم برای دیروز ها تنگ است
تو بمان بامن
تنها.... تو
مرا می باید که در این خم ِ راه
در انتظاری تاب سوز
سایه گاهی به سنگ و چوب برآرم ،
چرا که سرانجام
امید
از سفری به دیر انجامیده باز می آید
به زمانی اما
ای دریغ !
که مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیر پای .
از تاب خورشید
تفیدن را
سبویی نیست
تا آبش دهم ،
و بر آسودن از خستگی را
بالینی نه
که بنشانمش .
مسافر ِ چشم به راهی های من
بی گاهان از راه بخواهد رسید .
ای همه ی ِ امید ها
مرا به برآوردن ِ این بام
نیرویی دهید .


آه ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد
وعده ی دیداری ؟
چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
-آری !

مثل ِ کبریت کشیدن در باد
بوسه ات دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه یِ کبریتم را
می کشم در ره باد
هرچه بادا باد